تبليغاتX
· • ● ( دختر بهار )● • ·
· • ● ( دختر بهار )● • ·
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387


دوستای عزیزم سلام

خوب هستید که ایشاالله؟

یه خبره داغ و جدید برای طرفداران پروپا  قرص نقاشی.

کسانی که مایلند از چهارمین نمایشگاه آثار هنرجویان آموزشگاه

رنسانس دیدن کنند در: 

تاریخ :۲۹/۳/۸۷الی ۴/۴/۸۷

ساعت:۸ صبح الی ۱۷:۳۰بعد از ظهر

به آدرس: کرج-عظیمیه-به طرف حسن آباد -خیابان اداره گاز روبروی

 تربیت دوم-اداره فرهنگ وارشاد اسلامی 

بازدید برای عموم آزاد است

با تشریف فرمائیتان ما را سرافراز کنید

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:34 توسط : سحر
جمعه دهم اسفند 1386


سلام دوستای عزیزم

 

خوبید؟ خوش میگذره که ایشالله؟ دلم برای همتون تنگ شده بود،هم برای

 

 شماهم وبم   ببخشید که یه مدت نمی تونستم بهتون سر بزنم و براتون نظر

 

بدم البته هنوزم نمیتونم ،امشب اومدم که هم بعد از یک قرن آپ کنم هم به

 

 این بهانه از کسایی که به وبم سر زدن و به من  لطف داشتن تشکر کنم، هم

 

 بگم که شرمندتونم اگه دیر به دیر میام و نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم، من

 

دیگه خیلی کم نت میام ولی اگرم بیام حتما جبران میکنم و واسه همه دوستای

 

 گلم نظر میدم ولی معلوم نیست که دیگه کی بیام .فعلا بعضیاتون از دستم راحت

 

 شدید خلاصه که امیدوارم منو ببخشید.

 

راستی یه چیز دیگه من شاید عیدم نتونم بیام و تبریک بگم ،میدونم خیلی زود

 

ولی از الان عید همگی مبارک و سالی خوبی رو واسه همه عزیزانم آرزو میکنم

 

دوستون دارررررررررم 

 

بای

  

"تو اين روزا"...

اين روزا تو فكر منه ،كه ببرم از همه كس

ديگه ندم به آدما، عشقي رو حتي يه نفس

ديگه نميخوام بخونم از عشق و حس آدما

حتي نميخوام يه دفه،بگم از حس عشق و آه

هر جا رو ديدم يه دفه حتي نديدم عشق پاك

هر كي ميگفت كه عاشقه، خودش رو كرده سينه چاك

هر كي ميگفت دوست دارم شايد يه روزي راست ميگفت

اما تو لحظه ي عمل دروغ ميگفت يا راست ميگفت؟

هر كسي از اين آدما از چيزي فرياد ميزنه

از بي كسي از تنهايي ،از حسرتاش داد ميزنه

يا تنهايي تو غربته،يا بي كس و تو ظلمته

تو حسرت ِ يه عاشقه،يا دنبال شقايقه....

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:38 توسط : سحر
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386


 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم


آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالع ام شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

 

 

 **********

 

میدونم دوسم نداری ، تو دلت جایی نداری

 

رو دلم تو پا گذاشتی  ، واسه عشقهای تو خالی

 

نگاهم نگاه عشق  ، تو رو خواسته ، تورو خواسته

 

توی گوش من نمیره ، چرا تلخ این جدایی؟

 

چرا من باید بمونم ، با یه دنیا بی وفایی؟

 

من دارم دیوونه میشم ،بیا برگرد بیای پیشم

 

حالا که من از غمه تو، میشکنم دیوونه میشم

 

صدای شر شر بارون، توی گوش من می پیچه

 

اشک تو چشمای خستم ، می ریزه واست همیشه

 

کوه سنگی دل من ، شده تبدیل به یه دریا

 

توی این امواج وحشی، تویی امواج یه رویا

 

من دارم دیوونه میشم، بیا برگرد بیا پیشم

 

بیا که من از غم تو، میشکنم پزمرده میشم

 

صدای شر شر بارون، توی گوش من می پیچه

 

اشک تو چشمای خستم ، می ریزه واست همیشه

 

بی تو هر لحظه هر دم ،می خونم از دل تنگم

 

میدونی درد جدایی ،میزنه تیشه به ریشم

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:14 توسط : سحر
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
داستان يک کوهنورد

داستان در باره یه کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها آماده

سازی ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجایی که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم

گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت ومرد دیگر هیچ چیز را نمیدید. همه چیز سیاه بود. اصلادید

نداشت وابر روی ماه و ستاره هارا پوشانده بود.

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط

میکرد،از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.احساس

وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت.

همچنان که سقوط می کرد، همه رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.

در آن لحظه فکر می کرد که چقدر مرگ به او نزدیک شده. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش

 محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق شده  بود. در آن لحظه چاره ای جز آنکه فریاد بکشد:

   "خدایا کمکم کن" برایش باقی نمانده بود .

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد،  جواب داد:

از من چه میخواهی؟؟؟

-خدایا نجاتم بده

-واقعا باور داری که من میتوانم نجاتت بدهم؟

-البته که باور دارم.

-اگر باور داری طنابی راکه به کمرت بسته شده ،پاره کن...

یک لحظه سکوت...

ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند، روز بعد یک کوهنورده یخ زده را پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بودوبا دست هایش محکم طناب را گرفته بود...

او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!!!!!!!

وشما؟

چقدر به طنابتان وابسته اید؟

آیا حاضرید آن را رها کنید؟

در مورد خداوند یک چیز را نباید فراموش کرد:

هر گز نگوئید که او شمارا فراموش کرده یا تنها گذاشته.

هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست.

به یاد داشته باشید که او همواره شمارا با دست راست خود نگه داشته است.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:2 توسط : سحر
جمعه سی ام شهریور 1386


روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد.

 

 جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق

 

 كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند


مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت

 

آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟


مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.

 

 قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را

 

پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.


در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او

 

مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.


مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه

 

كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟


پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم.

 

مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و

 

 به او بخشيده ام 

 

با تشکر فراوان از آقا عبد الله


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:44 توسط : سحر
جمعه دوازدهم مرداد 1386


سلام حالتون خوبه؟

بلاخره طلسم شکستو بعد از مدتها آپ کردم. و این بار با یه

خاطره از فریدون فروغی

برای خواندن خاطره به ادامه مطلب مراجعه کنید

از دست ندید


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:45 توسط : سحر
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
شاید این تلخ ترین خدافظی عمرم باشه

 

خدا حافظ همين حالا...... همين حالا كه من تنهام ....... خدا حافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام ...... خدا حافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد.......به يادآسموني كه منو از چشم تو ميديد....... اگه گفتم خدا حافظ نه اينكه رفتنش سادس .......... نه اينكه ميشه باور كرد كه اينجا آخر جادس........خدا حافظ به شرطي كه نبندي دل به رويا ها ....... بدوني با تو و بي تو همينه رسم اين دنيا

 

سلام به همه دوستان عزیزی که توی این مدت منو وبلاگمو تنها نذاشتن

امروز اومدم خدافظی کنم هرچند خیلی سخته ولی چاره ای نیست

شاید بر گردم ولی معلوم نیست کی فعلا یه مدتی نمیتونم بیام

اومدم تا از داداشاو آبجی های گلم که تا الان از وبم حمایت کردن

وبا نظراتشون راهنما و مشوق من بودن تشکر کنم

اول از همه محسن جون که مطالب و شعرای قشنگشو در اختیار من گذاشت

وبعد رضا جون از وبلاگ تنهای عاشق که خیلی چیزا یادم داد

وبعد از بیتا و عسل جون - داداش عبداالله- منصور(اشکهای عاشق تنها) حامد(حرف دلت)

احسان امیری عزیز- حسنک وزیر(از رون مرغ تا جوجه سخاری)اسی جون(آه سرد)

بنده خدا(عاشق دلشکسته) حسام(معمای قلب من) حامد(خاک بر سران)

که البته من تو این وبلاگ همکاربودم ولی به دلایلی دیگه نتونستم ادامه بدم

حسام(خفن حسام) محمد(پسر تنها) ندا جون(بیاتو نترس من تنهام)

شهر عاشقا - الن عزیزم که یه قالبم برام ساخت- سیاوشی(عاشقانه) محسن(عشق من الهام)

گمشده دوران - سروش

و خلاصه همه کسایی که به وبلاگم سر میزنن (ببخشید اگه اسم کسی از قلم افتاد)

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:13 توسط : سحر
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
وصف عشق

دريائي بي ساحل که اعماقش عميق تر از عمق سياهي ها

مردابي آب مرده با مرغابيه به گل آرميده

چشمه ساري در کوير ، يا بوته ي خاري درون يک حرير

اوج گرفتن در وجود يک حباب

بي صدا پنهان شدن زير بال يک عقاب

آن که بالا ميرود ، تا اوج غرور

عشق از زير لباسش ميجهد تا بشکند خودکامگي

بنگرد آسودگي ، بگذرد شر و بدي

تا به پروازش فلک از روي غبطه بنگرد

تا زمين از ديد او مدفون شود

تا ستاره در کنارش جان دهد

تا شهابم با تومعنينه زپيشش بگذرد

عشق آن رنگين کمان رنگ رنگ

عشق امروزه فقط معتاد و منگ

عشق آن است ، آن نگاه بي دريغ

عشق را گويند چون پرواز پر در زير تيغ

آن که گويد عشق را وصفش نکن

کاش ميگفت در بهار بي کسي ، تا کي نگويم از کسي

تا کي نفس در سينه حبس ، تا کي بمانم بي کسي

اي نگاه خسته ام ، اي لب خشکيده ام

عشق را کتمان نکن ، دلبرم را جسته ام

دستهاي پر ترک ! بي ريا و بي کلک

دست هايش را بگير ، گريه کرده نم نمک

عاشقي را تا به پاي جان ببر ، خستگي را از وجودت در مبر،

خنده ات را در ملآ آغاز کن ، گريه ات را پيش خفتانت ببر

عشق اين است گر تو داري يا علي

اي که خود گم کرده داري يا علي

***(((محسن عنابي)))***


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:34 توسط : سحر
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386


کاش مرا زیر پرچین ثانیه ها تنها مگذاری تا همچون شمع زیر سایه ی چشمانی نادیده بگریم .

من توبه کردم که دیگرعهد ناصواب نبندم چرا که دیدن تو در ماورای چشمان من آرزوئی دیرینه است . رویای من تحقق آرمانی است که تو خواهانه جلوه گر شدنش هستی ، دیدن چشمانی است که ای کاش تو مرا به دیدارشان بخوانی .

آن روز که چشمانم به تلالو روی ماهت منوّر شود و لبانم با تمام وجود فریاد دوستت دارم را سر دهد ، روز پرواز به قله ی رفیع آرامش است .

کاش حس شکفتن را به آغوش بازم هدیه کنی . کاش رویای دوباره زیستن را در سراچه ی ذهنم معنا کنی و ای کاش ، بودن را درپرتوحقیقت جامه ی سبز بپوشانی .

نمی دانم ، هیچ نمی دانم......

حس غریبی است ، دردی عجیب که شاید تنها جلوه ی رخسار تو آن را التیام بخشد .

بازهم نمی دانم...

بیا و این نادانی هایم را به دانائی خود بپذیر و بدان که آمدن تو همان آرزوئی است که از مبدا هستی التماس جستم .

اگر ذره ای دوستم داری بیا تا خروارها عشق را به وجود پاکت ارزانی دارم .

 

***(((محسن عنّابی)))***


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:33 توسط : سحر
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386


 

 

 

تو دریائی و من از غصّه حیران گشته ام

ناخدای کشتی ام پر آه و گریان گشته ام

در سکوتت بادبان عشق بارانی شده

از فراغت خنده کردن ها قربانی شده

در کنارت بودنم تنها خیال و آرزوست

دیدنت رقص دوتا دلفین در اوج شکوست

در نبودت کشتی ام بی رهنما و صاحب است

ماه در شب آشکار و مهر اما غایب است

کاش گریه تا ابد از پیش چشمت بگذرد

موج وحشتناک غم از روی رحمت بگذرد

تا قیامت خنده مهمان فریبایم شود

سرزمین عشق و شوق از آن زیبایم شود

موج های پر تلاطم لنگر غم را کشید

بادبان ها باز شد ، روح فریبا را دمید

قلبم از سینه فتاد و غرق دریا ناپدید

سرخ و خونین گشت آب و عشق را در خود بدید

غم دگر در هیچ کنجی جا نداشت

هیچ نوری پرتو چشم فریبا را نداشت

دستهای کوچکش را آرام بالا گرفت

با لبان سرخ گونش با خدا سودا گرفت

ای خدای غصه ها و روزهای شاد من

یاد تو تا زنده هستم مگذرد از یاد من

 

***((((شاعر:محسن عنابي)))))***

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:47 توسط : سحر

RSS